تبليغاتX
شناشیر

شناشیر

ما و عید و خوش و بش و تصادف



بوی گند کباب فضای جاده رو پر کرده بود. قیافه جفتشون قابل تشخیص نبود و کاملا سوخته بودن. از بارای تو صندوق معلومه که قصد سفر داشتن. ماشین امداد هم هر چند که به موقع رسید ولی سرعت حادثه جوری بود که کاری از دست هیچ کس برنیمده بود.

پلیس مشغول کروکی کشیدن.

مردی که صدای ناله ش اصلن نه به هیکل و نه به سبیل کلفتش میخورد، فقط حضرت عباس رو صدا میزنه و دایم مخلوطی از کلام و ناله ش میرسه: "والله به پیر به پیغمبر به حرضت عباس، کاری از دستم برنمیومد، سرعتشون بالا بود، جناب سرکار بُخدا خط ترمزم چک کنی معلمون که سرعتی نداشتم. تو عیدی گفتیم به باری بزنیم از بندر و یه نونی ببریم سر سفره بلکی خانوم بچه دلشون شاد بشه، نفهمیدم عجل نهوی ماشین ما خوسیده!!"

هنوز همین حال و احوال ادامه داره من یکی دیگه حالم داره بهم میخوره از صحنه، که 2، 3تا ماشین زدن کنار و خانمی میانسال که نه چادری دور سرشن و مقنارشم به زور سنجاق قفلی رو گردنش آویزونه، خوش از ماشین میندازه بیرون، نای رو رفتن نداره و کشون کشون خودش میرسونه پای جنازه کباب شده دومادش، عزیز دلش!

"دی رودم، ننه چه کردی با خوت، ننه سوزندیم ، امید زندگی، مو دلم به تو قرص بید، چه کردی با خوت، چه کردی با دختر مردم، ننه مو چه جواب بواش بدم، خدا سی چه هر چی بلان ری مونه بدبخت میباره. های های های...!!سوختم، سوختم، دلم خوش بید بچه م تازه رفته بید سرکار، تازه ماشین اِسِده بید، مو چی فهمیدم، جوی که بخواد مرکبش باشه قاتل جوونش میشه؟!!

"خدا مو چه گناهی به درگاهت کردم که، حرارت و تش جهنمت، آخرتت کشوندی تو ای دنیا، مو چه کردم که اقبال مونه بدبخت به تش و کباب چسبیده و ول کن نی!! او ککای نامرد مفنگیش که خوش با زغال و تهلو سوزند، که الهی خیر نبینه تو زُندییشه و تو هم ایطور...!!"

باقی میان و زیر بغلش میگیرن و کنار جاده میشنوننش و اویی به سر و صورتش میزنن... .

به همی راحتی و به فاصله یه تصمیم اشتباه و یه غرور بیجا، دیگه نه مو بین خونواده بودم و نه هر کس دیگه ای که همین تصمیم اشتباه رو بخواد تو سال 91 بگیره.


پ.ن: روز اول فروردین 90 تا قبل از غروب خورشید، بالغ بر 100 نفر جون خودشون رو تو جاده ها از دست دادن. بنا به آمار هر ساعت 3 نفر تا پایان نوروز ما تلفات جاده ای داشتیم.

پ.ن: کل اختلاف زمانی بین سرعت 90 با 120 کیلومتر بیشتر از یک ساعت نیست(خیلی خیلی کمتر از این حرفاست) در حالی که به طور متوسط هر کدوم از ما برای یک فیلم سینمایی یا فوتبال بیش از 90 دیقه وقت میذاریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 1:20  توسط محمدباقر ميگلي نژاد  | 

چقدر دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده(بود)!!

چقدر دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده(بود)!!

سلام به همه دوستان.

روز مادر رو به همه مادران گذشته و حال و آینده تبریک میگم. 


یه متن ظنزه، بخونینش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 11:54  توسط محمدباقر ميگلي نژاد  | 

آخ دلم تا قیومت، آخ!!


هنو قیقه خروس گردن لیت(لخت) عاموم عبدالله اینا بنگ نزده بید که، سویه ی(سایه) ننه ام بالای سرم رژه میرفت و میگفت:" دی پاشو نمازت بخون، پاشو شیطون نره زیر جُلتت(پوستت)، قضا بشه!"

هنو افتو در نیمده، ملت از خونه میزدن در، یکی میرفت هل گمرک و یکی سمت "اعتمادیه"، یه مشتی کارمند "شرکت تِسا" بیدن و یه عده ای هم میرفتن هل "ظلم آباد" چون شرکت "پودَر" اونجا بید. یه عده هم خو سر چاهاب میرفتن، اوسه خو ایجور نبید که سوزی(سبزی) خوردن ملت هم از برازگون(برازجون) و ایل اول(ایور و اوور) بیاد !!

از بچه گی عشقم ای بید که سر راه منتظر ویسم، تا عامو حاج احمد خدا بیامرز سر خرش کج کنه واز ری "عمارت سرتلی" ری و(رو به) ولات بیاد،خوش دیگه حفظش بید، منم مینشوند ترک خرش و باش میومدم تو کیچه جلو بچه ها فیس میدادم،اوسه خرم بنزی بید سی خوش!!

از مدرسه رفتنم هم سیتون بگم که از خوش خو خاطره ای نی، اما یادش بخیر تو ری(راه) واگشتن، زیر "کناری عبدالله عرب"، بازیمون ای بید که اسک کناری که بزا کُرچُنده(جویدن) بیدن، ما ورداریم و مغز نداشته توش با سنگ در بیاریم. خدا بیامرزه "دی عبدی" که از دس و دلبازیش هر چی بگم کم گفتم، خونه شون دکه بازی تمام بچه های بوا دار و  بی بوای محل بید و سهم هر کی، روزی یه چنگ خرمایی میشد. اوسه مغز کنار، مزه گردو میداد.

جون خوم چون هفتا بچه هام که میخوام خار تو پاشو نشینه، اوسه نه کامپیتری بید و نه روزگاری، تفریح بچه ها اوسه خو ایجور نبید، ما تا از راه میرسیدیم خونه، یه نون و خرمایی کپ میزدیم و یکی خوش وِر میداد(پرت میکرد) تو کیچه و داد میزد: "چی چی سنگ ترازی بچه ها چی بخورین بیین به بازی"!! همی یه بیت کو مث چوغی که تو لونه گُنزی زُر داده باشی، همه از خونه ها مینداخت در و ری میکردیم هل حسینیه تل کوتی(ارشاد) یا میرفتیم سمت گِلِی گُتو، نزیک کُنار گله، تا نصف شو دختر و پسر با هم بازی میکردن، از "چیش گِرِکو" و "چو گزک بازی" بیگیر بسو تاااااااااا "خِچَک شی پا" و "کمو پر کمو خالی".

بعد یه مدتی هم آغای ملا تلویزون "کمدی بلری" اِسده بید، دم عصری سرا او پاشی میکردن و یه حصیری پهن میکردن از ای سر تا او چک سرا، پاک بچه های محل جاشو اونجا بید، انگار سینما فانوس.

از اعتقات صاف مردمون او دوره هم بگم که، یادش بخیر اوروزا بارون که دیر میکرد، کل اهل ولات جمع میشدن، خدابیامرزدشون پیرمرد_پیرزنا، مث خلیل اواس مَح(محمد) نوشاد و زنش حاج ایزه(عزیزه) و زن عاموم میشته(مشهدی) حبیب، لنگه هاسک کول میکردن و ری و دریا، هل "قبله دعا" میرفتن و از همیجا میخوندن و التماس خدا میکردن و میخوندن: "خدایا پیرزن کوری تشنه شن، لنگه ی هاسک کولشن،" و ری عقیده صافی که مردم او دوره داشتن، بارونم میبارید!! نه مث حالان که مردم ایقه بی اعتقات شدن، هااااه !! بیبیم دی اسمیل میگفت:"اوسه ملت زهلشون میرفت ری سویه(سایه) دیوار یتیم هم رد بشن، حالا خو جومه بر بچه یتیم در میارن و بر آدم بوا دار میکنن".

بهترین روزای سال روزای عید بید، دلمون خش، که جومه ی رنگ رنگی نوامون بر کنیم و التماس بوامون میکردیم تا ببرتمون "امیرالمومنین" سوار "لوله خرابی"(چرخ و فلک) بیشیم. دو قرون میدادیم سی چار پنج دور، ولی جون خوم قد "لوله خرابی" گتو مال لندن هسیا، قد او سی ما مزه داشت اوسه. روز شماری میکردیم که   سیزه بدر بشه و همه با هم، خونواده ی بغچه کارکامون و پاتیل خوراکیمو ورداریم ری و(رو به) "کهره آغا" (دیواری بلند و دراز دور عمارت اقای کازرونی) کنیم. البته خو یه عده ی هم میرفتن هل "باب المراد".

اما حالا خو چه، هر وقت خصوصا خاطرات عیدِی اوسه(اونموقع) یادم میاد، دلم میگیره چون، سالی سالن که "آغای هاشم و باب المرادمون، باغ ملا و باغ شیخ ابول، تنگک و لیل و کهره آغا، جفره علیباش و اُندُر بُندُر" ویه دنیا خاطره، همش اسیرن و ازمون گرفتنشون و پسشون هم نمیدن. دورشو یه فنسی کردن و ما شدیم نامحرم، موندم که سیچه ما نباید ری خاکی که بواهامون زندگی کردن، زندگی کنیم؟! خدا خوشش میاد آخه؟! آدمی که خاطره و گذشته اش ازش میگیرن، یعنی هویتش ازش گرفتن و آدمی که هویتی نداشته باشه یعنی... لاالاالله، بیریم تا نیمدن "لو پرتوکمون" کنن ای آخر عمری.

.ولی از ما که گذشت، آرزومن و  وصیت کردم، روزی که خاسن خاکم کنن، لااقل بچه ها  زیر تابوتم بیگیرن و ببرن آغای هاشُم خاکم کنن.

آخ دلم تا قیومت، آخ!!

                              

(عکسا رو با موبایل k800 گرفتم. روی عکسها اگه کلیک کنید اندازه اصلی دیده میشن.)


وسلام

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 3:41  توسط محمدباقر ميگلي نژاد  | 

تو رو خدا بس کنین.


ترا خدا بس کنین!!

بخدا حرف نزدن تو ای شرایط بهتر از حرف زدن.

همین!


پ.ن: چقدر حرف هست و من، فقط سکوت میکنم تآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآا ... وقتش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 1:41  توسط محمدباقر ميگلي نژاد  | 

از هر سه تون ممنون!!



گل محترم لطف کردن بعد از 7 ماه گل دادن، جناب گل خیلی ممنون.

                                         (کلیک کنی گت میشه)

به دعوت دوستان هادی رفتیم چاهکوتا. بعد امتحانا مزه داد، واقعا ممنون.

                                          (کلیک کنی گت میشه)

حداقل یه سه چهار سالی بود چاهکوتاه نرفته بودم، 


خواسم سوال 4 رو شروع کنم به نوشتن یهو یه چی گفت فرررچ!! جناب بوجیک از شما هم ممنون!!


دلم هوای یه مسافرت 2 یا 3 روزه کرده، احتمالا یاسیج.
+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 3:31  توسط محمدباقر ميگلي نژاد  |